جمعه 29 تیر 1397  
پنجشنبه, 22 خرداد 1393 | 12 June 2014
او مادرم نیست، یک حیوان وحشی است! از لابلای حرفهای یک دختر، یک مادر و یک روسپی.....

تا حالا، نه كسي را ديده‌ام كه با يك تن‌فروش گفتگو كرده باشد نه چنين گفتگويي را خوانده‌ام. روسپي‌گري اگر چه بيش از سه دهه پيش در ايران رسما تعطيل شده، اما همچنان به عنوان يك لكه‌ي سياه در جامعه‌ي ايران ديده مي‌شود. هرچند تحقيقات مربوط به اين آسيب اجتماعي، در رسانه‌ها منتشر نمي‌شود و اگر هم باشد بسيار حاشيه‌اي و سرپوشيده به صفحات مطبوعات كاغذي و مجازي راه مي‌يابد اما همه مي‌دانند كه اين آسيب هست و ناديده‌گرفتن آن در اين سال‌ها، مصيبت‌ها و تبعات بسيار بدتري را به بار آورده است.


 

من، خبرنگار فراخبر، وقتي تصميم گرفتم با يك فاحشه مصاحبه كنم، مشكل اصلي، يافتن زني بود كه همين امروز، مشغول تن‌فروشي بوده و حاضر باشد خاطرات گذشته و امروز زندگي تلخ خود را با خوانندگان ما در ميان بگذارد.

به هر روي، بعد از جستجوي زياد، اين زن را پيدا كردم و يك مصاحبه‌ي مفصل و بسيار خواندني با انجام دادم. بدنامي گفتگو با يك فاحشه و مسائل ديگري كه چنين گفتگو‌هايي به ذهن افراد متبادر مي‌كند هم مشكل ديگري است كه براي خبرنگار ممكن است ايجاد شود. اين مشكل را هم به جان خريدم.

او تقريبا در سراسر گفتگوي شش ساعته‌اي كه با وي داشتم، مدام گريه مي‌كرد و اشك مي‌ريخت، حتي وقتي، صداي گريه از دهانش نمي‌آمد، لحنش زاري‌گونه بود و اشك، يك لحظه امانش نمي‌داد. زخم درون قلبش، بسيار عميق‌تر و عفوني‌تر از آن بود كه دردش را بتوان تحمل كرد. او اكنون به پايان خط رسيده است.

تنظيم چنين مصاحبه‌اي با در نظر گرفتن محدوديت‌هايي كه براي رسانه‌هاي عمومي و رسمي در اين زمينه هست، بسيار مشكل است. به هر حال تلاش كردم، آنچه از اين گفتگو را مي‌توان در صفحات روزنامه چاپ كرد، تنظيم كنم. به جهت طولاني بودن اين گفتگو، نتيجه‌ي كار در سه بخش و در سه شماره‌ي متوالي تقديم خوانندگان مي‌شود.

+ با حالتي پر از كينه و نفرت و با چهره‌اي سرشار از ترس و وحشت می‌گوید: من مادر نفهمي دارم كه مي‌خواهم همه چيز را بفهمد. با انتشار اين مصاحبه مي‌خواهم با پتك بزنيد توي سرش كه بفهمد چه بلاهايي به سر من آورد. او آنقدر مرا كتك زده و شكنجه كرده كه نمي‌توانم به او مادر بگويم. او مادر من نيست. زن پدر من است، او يك حيوان وحشي به تمام معنا است.
اين جمله‌ها از دهان زني بيرون مي‌آيد كه اكنون در آستانه‌ي 45 سالگي است. او رسما يك روسپي است و سال‌هاي زيادي از عمرش را به تن‌فروشي گذرانده است. او اگر چه خودش، از اين كار تنفر دارد، اما مي‌گويد كه همين امروز هم به خاطر مخارج زندگي‌اش، ناگزير از اين كار است، هر چند اذعان دارد كه به آن عادت هم كرده است.
هر كدام از ما ممكن است او را روزها در كوچه و خيابان ببينيم و از كنارش رد شويم، او ظاهرا هيچ فرقي با خانم‌هاي ديگر ندارد. مانتوشلوار و شال مي‌پوشد و آرايش صورتش هم معمولي است. كفش‌هاي راحت اسپرت پوشيده و هيچ نشانه‌اي از اينكه او را يك فرد غير عادي جلوه دهد در هيكل، راه‌رفتن و گفتارش به چشم نمي‌خورد. اما شب‌ها، او كاملا عوض مي‌شود.
- گفتي كه پدرت، زن ديگري هم داشت. به او چه مي‌گويي؟
+ من مادر ندارم. او زن اول پدرم بود و همسري كه پدرم بعد از او گرفت، زن پدر دومم. زن پدر دومم، جاي ديگري زندگي مي‌كرد و من و خانواده، خيلي با او سر و كار نداشتيم و از اين داستان خارج است. در اين گفتگو هر جا مي‌گويم زن‌پدر، منظورم مادرم است كه واقعا از او متنفرم.
- مادر واقعي‌ات؟ چرا اينقدر كتكت مي‌زد؟ هيچ‌وقت نپرسيدي؟ شايد اينها خيالات تو باشد و او بچه‌هاي ديگرش را هم كتك مي‌زد؟
+ بله، مي‌زد، ولي نه اين‌قدر. حتي خواهر كوچكترم سؤال مي‌كرد، «چرا مادر اين‌قدر تو را كتك مي‌زند و فحش مي‌دهد؟»، مادر و پدرم بين بچه‌ها تبعيض قائل مي‌شدند. يك بار در حين كتك خوردن و زار زدن از مادر پرسيدم چرا من اين‌قدر مورد بغض و نفرت تو هستم؟ گفت: تو بدقدم بوده‌اي. پدرت بعد از تولد تو زن ديگري گرفت. تو براي من و زندگي من شگون نداشته‌اي.
- پدر و مادرت بچه‌ي ديگري هم داشتند؟
+ آره. من بچه‌ي سوم و دختر اول بودم. ما كلا خانواده‌ي پر جمعيت و شلوغ‌پلوغي بوديم. پدرم كارمند سطح پايين اداره‌ي .... مشهد بود. ارث پدري هم داشت. روي هم رفته، وضع مالي‌اش خوب بود. شايد براي همين هم بود كه رفت زن گرفت.
- دليلش را از خودش نپرسيدي؟
+ از شواهد و مسائلي كه پيش آمد، حدس مي‌زنم. زن‌پدرم انرژي بالايي داشت و زن گرم‌مزاجي بود. پدرم از اين وضعيت، خيلي راضي نبود.
- خيلي عجيب است! معمولا مردها اين‌طوري هستند و خانم‌ها راضي نيستند!
+ بله. اما در مورد زن‌پدر اولم، واقعيت همين است، شايد بيمار بود، شايد هم طبيعتش اين طور بود. نمي‌دانم، ولي ظاهر قضيه اين طور بود كه زن‌پدر، خيلي خودش را به او عر ضه مي‌كرد و احتمالا دل بابا را زده بود. به هر حال رفت و زن ديگر گرفت كه مصيبت‌ها بيشتر شد. هر دو زن به رقابت با هم بچه مي‌آوردند و بابام بيشتر غرق مشكلات مي‌شد. وقتي هفت‌هشت‌تا بچه باشد، كجا مي‌تواني به آنها برسي و از مشكلات‌شان باخبر باشي؟ تا اينكه يك شب ....
اسم قهرمان داستان ما «نسرين» است. چند تا اسم هست كه زنان خياباني، روي خودشان مي‌گذارند و مشتريان‌شان آنها را به اين اسم‌ها مي‌شناسند. البته، مصاحبه‌شونده‌ي من، نام و نام خانوادگي واقعي‌اش را به من گفت و تمام مختصاتش را به من اعلام كرد اما من هم ترجيح مي‌دهم او را با همان اسم مرسومش نام ببرم. داستان شب وحشت‌ناك و هولناكي كه «نسرين» از كودكي‌اش به ياد مي‌آورد، آغاز انحراف او را رقم زده و گويا بدترين شب زندگي‌اش بوده است.
يكي از شب‌هايي كه نسرين نه يا ده ساله بوده و پدر و مادرش در خانه نبوده‌اند، او به آرامي به رختخواب مي‌رود تا بخوابد. بعد از گذشت ساعتي، ناگهان در عمق خواب، احساس مي‌كند يك بدن لخت و داغ به او نزديك مي‌شود...
+ دست‌هاي مردانه‌ي جواني از پشت بغلم كرد و نفس داغش، به درون موهايم نشست. از وحشت، از خواب پريدم و وقتي به پشت برگشتم ديدم، برادرم، لخت شده، كنارم خوابيده و سعي مي‌كند لباس مرا در بياورد...
نسرين تلاش مي‌كند خود را از چنگال اهريمني برادرش رها كند، اما مرد جوان، او را همچون حيواني وحشي و قوي‌هيكل، در چنگال‌هايش مي‌فشرد. نسرين، اين كابوس دهشتناك را تحمل كرده و اگر چه جزئيات اين لحظات جنون‌وار را به خاطر ندارد اما بيان خاطرات آن شب تاريك و سياه، روحش را به شدت درهم مي‌شكند و دقايقي طول مي‌كشد تا باران اشك، مهلتي فراهم كند كه بتواند صحبتش را ادامه دهد.
- آن شب، به من تجاوز نكرد، اما در روزها و هفته‌هاي بعد، اين كار را تكرار كرد. من مي‌ترسيدم به كسي بگويم. پدر و زن‌پدر حرف مرا باور نمي‌كردند و از ديگران هم خجالت مي‌كشيدم بگويم. بالاخره بعد از اينكه برادرم، مدتي اين كار را تكرار مي‌كرد و تهديدهاي من اثري در او نگذاشت، مسئله را با والدينم در ميان گذاشتم. زن پدرم، به محض شنيدن اين موضوع، مرا به باد كتك گرفت و به عنوان اينكه من دختر ناپاكي هستم و برادرم را آلوده كرده‌ام شكنجه‌ام كرد. پدرم هم با سكوت كار او را تأييد كرد و همه چيز تمام شد.
بعد از اين حادثه، در حالي كه نسرين، سال يازدهم يا دوازدهم زندگي‌اش را سپري مي‌كرده، به فكر ازدواجش مي‌افتند. ابتدا گويا پسردايي‌اش خواستگار او مي‌شود كه به خاطر اينكه هنوز سربازي نرفته و كاري نداشته، نسرين را به او نمي‌دهند. اما مدتي بعد، يك مرد جوان 25 ساله از خويشان دور مادري‌اش از او خواستگاري مي‌كند و بعد از چند ماه با او به خانه‌ي بخت مي‌رود؛ بختي كه گليم آن را سياه بافته‌اند.
+ من هنوز دختر نوجوان و كوچكي بودم كه مرا به خانه‌ي شوهر فرستادند، من حتي هنوز پريود نمي‌شدم و چيزي از رابطه‌ي زناشويي نمي‌دانستم. شوهرم 13 سال با من اختلاف سن داشت و به خاطر جوان بودن و نيروي جسماني قوي، مرتبا از من تقاضاي همبستري مي‌كرد. من نه علاقه‌اي به اين كار داشتم و نه توان آن را در خودم مي‌ديدم اما به خاطر اصرار‌ها و فشارهايي كه به من مي‌آورد خودم را مثل يك جسد در اختيار او مي‌گذاشتم و او هر كار مي‌خواست با من مي‌كرد.
يك سال يا بيشتر طول كشيد تا از او حامله شوم و حاصل 5 سال زندگي‌ام با او، دو فرزند بود. او به خاطر تفاوت سني زيادي كه ما با هم داشتيم و شايد به جهت تنفري كه از او داشتم، با دختر ديگري رابطه برقرار كرد.
يك روز به من گفت كه ما را به مهماني در خانه‌ي دايي‌ام دعوت كرده‌اند. من با اينكه از اين دعوت تعجب كرده بودم، به خاطر همراهي با او، به مهماني رفتم. او گفت به خاطر خانه‌نوي آنها، بايد يك كله قند هم ببريم. من ساده‌دل هم اين كله‌قند را برداشتم و با هم به خانه‌ي دايي‌اش رفتيم. من چه مي‌دانستم كه شوهرم در واقع مرا به مجلس خواستگاري از دختر دايي‌اش مي‌برد.
به هر حال، شوهرم بعد از چند روز اين دختر را عقد كرد و هر چند روز يك بار هم به آنجا مي‌رفت. من كه روز به روز تلخي زندگي و فشار تنفر از شوهر و فرزندانم را بيشتر در وجودم حس مي‌كردم، در اولين برخوردي كه با يك پسر جوان داشتم، قافيه را باختم.
نسرين مي‌گفت كه در زندگي 5 ساله‌اش با اين مرد جوان، هر گز مورد توجه او نبوده و با اينكه زيبا بوده، كدبانويي و آشپزي خوبي داشته و به فرزندانش رسيدگي مي‌كرده، هيچ‌وقت از طرف شوهرش مورد قدرداني قرار نگرفته و كتك‌ و فحاشي و آزارهاي رواني، تنها چيزي بوده كه از اين زندگي كوتاه، به خاطر او مانده بوده است. آن روزها در منطقه‌اي كه نسرين و شوهرش زندگي مي‌كرده‌اند تلفن نبوده و نسرين براي تماس با شوهرش كه در منطقه‌ي ديگري كار مي‌كرده، بايدبه بادجه‌ي مخابرات مي‌رفته است...
+ در مخابرات، يك پسر جوان از جلوم درآمد و گفت: «چه چشمان زيبايي داري!». اين اولين جمله‌ي قشنگ و محبت‌آميزي بود كه در طول سال‌هاي زندگي‌ام از يك مرد مي‌شنيدم. به ناگاه چنان رعشه‌اي از خوشحالي در تنم دويد كه نتوانستم خودداري كنم و ناخودآگاه به اين پسر جوان كه تقريبا هم سن و سال من بود، لبخند زدم. اين لبخند، سرآغاز آشنايي و عشق من و «رضا» بود.
در روزها و هفته‌هاي بعد، بين نسرين و رضا رابطه‌ي عاشقانه‌ عميق‌تر مي‌شود و با آنكه نسرين شوهر داشته، اين پسر جوان و نسرين، بارها مرتكب زنا مي‌شوند. نسرين، هنوز هم عشق و محبت اين جوان را به خاطر دارد و با آنكه او سال‌ها پيش با زن ديگري ازدواج كرده، اما نسرين هنگام گفتگو از اين مرد، چشمانش حالتي رؤيايي پيدا مي‌كند.
+ اگر رضا حتي بعد از اين همه سال برگردد و پيشم بيايد، حاضرم تمام زندگي‌ام را فداي او كنم. او اولين، زيباترين و ماندگارترين عشقم بود. با او، من معناي عشق را فهميدم. او به من كلماتي مي‌گفت كه هر گز از ديگران نشنيده بودم، به من اهميت مي‌داد و براي كادوهاي قشنگ مي‌خريد. او مرا مي‌فهميد و به من توجه مي‌كرد. هر وقت مرا مي‌ديد از من تعريف مي‌كرد و به من شخصيت مي‌داد. او مرا مي‌ديد و باعث مي‌شد كه من ديده شوم؛ اين‌ها چيزهايي بود كه من در 18 سال زندگي‌ام هر گز آنها را نشنيده و نچشيده بودم.
نسرين در رفت و آمدها و گشت و گذارهايي كه با رضا داشته‌اند داستان زندگي با شوهرش و بلاها و زجرهايي كه بر سر او مي‌آورده را براي رضا بازگو مي‌كند. رضا پيشنهاد مي‌دهد كه از شوهرش جدا شود.
+ به رضا گفتم: حاضري مرا بگيري؟ رضا گفت: نه. خانواده‌ام قبول نمي‌كنند  تو كه بيوه‌ي يك مرد ديگر هستي، زن من شوي. من مي‌خواهم طلاق بگيري و از اين شكنجه‌گاه، نجات پيدا كني. من هم هر اندازه لازم باشد حمايتت مي‌كنم و تنهايت نمي‌گذارم.
- شوهرت راحت طلاقت داد؟
+ آره. وقتي به شوهرم گفتم طلاق مي‌خواهم، او كه با زن ديگري ازدواج كرده بود، از خدا مي‌خواست كه مرا كنار بگذارد و از شر مهريه و حقوق قانوني من هم آسوده شود. بنا بر اين به اميد بودن با رضا، از مهريه و بچه‌هايم گذشتم و به شكل توافقي از شوهرم جدا شدم.
- بعد از طلاق، با رضا به كجا رساندي؟
+ حسرت اين عشق تا ابد بر دلم مي‌ماند. ديگر هيچ‌وقت رضا را نديدم. چون همان روز بعد از طلاق، شوهرم مرا به زور به تهران برد و به عمويم كه در تهران بود تحويل داد و به او گفت: اين دختر خراب‌تان را تحويل بگيريد. او كه رفت، عمويم پس از اينكه مرا كتك زد، به بابام تلفن كرد و بابام از مشهد با هواپيما به تهران آمد و مرا به مشهد برگرداند. به محض رسيدن به خانه، زن‌پدر دوباره مرا به باد كتك گرفت و آنقدر موهايم را كشيد و فحشم داد كه گريه‌ام قطع شد و مثل يك گربه‌ي كتك‌خورده‌ي زخمي، كناري افتادم. وقتي پدرم به خانه آمد، زن‌پدر يك داستان خيالي دروغي در باره من تعريف كرد و پدرم هم باور كرد. همان شب، برادر نامردم بار ديگر بعد از اين همه سال كه حتي براي احوال‌پرسي‌ام به خانه‌ي من نيامده بود، به من نزديك شد و از من تقاضاي همخوابگي كرد. وقتي با او مخالفت كردم به زور متوسل شد و به من تجاوز كرد. خدايا! چرا مردهاي زندگي من، اين همه نامرد و بي‌غيرت بودند؟
نسرين هنگام بازگو كردن اين خاطرات، حتي يك لحظه‌ آرام نمي‌گيرد. يكسره گريه مي‌كند و اشك مي‌ريزد. صورتش مدام خيس اشك‌هايي است كه بي‌اختيار از چشمانش فرو مي‌ريزند. او راه زيادي را از زمان كودكي‌اش طي كرده و تمام اين مسير، پر از سنگلاخ و حادثه و حيوانات وحشي و شب‌هاي ترسناك بوده است. او بار يك عمر گناه را بردوش مي‌كشد، گناهي كه مسبب اصلي آن، پدر و مادرش هستند...
+ من از اين پدر و از زن‌پدر، خيلي درد دل سنگيني دارم. خيلي از آنها طلبكارم، خدايا! كمكم كن يك روز از اين ناپدر و نامادر، انتقام بگيرم و بعد كه آنها را تا سر حد مرگ شكنجه كردم، سر بر شانه‌هايشان بگذارم و تا لحظه‌ي مرگم، گريه كنم. به آنها بگويم كه با من چه كردند و چه سرنوشت سياهي را برايم رقم زدند.
نسرين را مادرش، بعد از ماجراي طلاق، از خانه بيرون مي‌كند و او در حالي كه دختري 19 ساله بوده و هيچ‌جاي مشهد را بلد نبوده، براي اولين‌بار راهي خيابان مي‌شود.
+ هيچ پولي نداشتم. فقط مي‌دانستم حرم كدام طرف است. پياده به حرم رفتم و تا پاسي از شب در حرم ماندم. گريه كردم و از غيظ دلم به امام رضا گفتم: آقا ديگر شما را قبول ندارم. هيچ‌كدام‌تان را قبول ندارم. شما آه و ناله‌هاي من را نشنيديد و هنوز هم به من كمك نمي‌كنيد...
مردي با ماشين شخصي، سر راه نسرين سبز مي‌شود و او را سوار مي‌كند. وقتي مي‌فهمد نسرين شوهر ندارد و خانه‌اي هم ندارد، به نسرين مي‌گويد كه همسرش در سفر است. سپس نسرين را به خانه‌ي خودش مي‌برد. به او آب و غذا و جاي خواب مي‌دهد و با او مي‌خوابد. اين اولين همخوابگي نسرين به عنوان يك فاحشه است؛ و فاحشگي‌اش با نياز نان آغاز مي‌شود.
+ صبح روز بعد مرد جوان مرا از خود دور كرد. به اداره‌ي پدرم رفتم و به او گفتم كه زنت ديروز مرا از خانه بيرون كرده است. پدرم عصباني شد و همان وسط ساعات اداري، مرا برداشت و به خانه برد. زن‌پدر با گفتن كلمات ركيكي كه از گفتن آنها شرم دارم به پدرم گفت: دخترت ديشب هوس مردهاي غريبه را داشته و از منزل فرار كرده است! متأسفانه باز هم پدرم، حرف‌هاي اين مادر نابكار را قبول كرد و به سر كارش برگشت. بعد از چند ساعتي، دوباره مادرم مرا به شدت كتك زد و باز هم از خانه بيرونم كرد. قبل از بيرون آمدن، برادر بي‌غيرت و نامردم به زن‌پدر گفت: چرا او را كتك مي‌زني، او در خانه باشد، من خرجي‌اش را مي‌دهم. اين نامرد، مي‌خواست كه من هميشه دم دستش باشم. ترجيج دادم در خيابان زندگي كنم و زير منت اين حيوان نباشم. در حالي كه روحم زخمي بود و خون از شقيقه‌هاي جانم بيرون مي‌زد، از خانه بيرون آمدم.
از اينجا زندگي نسرين وارد مرحله‌ي تازه‌اي مي‌شود. يك مرد پولدار سر راهش قرار مي‌گيرد و برايش يك زندگي خوب فراهم مي‌كند. اما بخت سياه نسرين، سر سفيدي ندارد و شومي سرنوشت، روز به روز چهره‌ي مخوف خود را بيشتر بر اين دختر سياه‌بخت مي‌گشايد.
+ بعد از يكي دو ساعت پياده‌روي، يك ماشين شيك و پيك و مدل‌بالا، جلوي پايم ترمز زد. يك مرد جوان و خوش‌لباس كه پشت فرمان بود گفت: سوار شو. من كه حالا ديگر نه جايي براي رفتن داشتم و نه كسي را مي‌شناختم كه به او پناه ببرم، بدون حتي يك لحظه ترديد، سوار شدم. مرد جوان از من پرسيد شوهر داري؟ گفتم: شوهر كيلو چند؟ گفت: زن من مي‌شوي؟ من جا خوردم. يك لحظه به خودم گفتم، اين يارو يا ديوانه است يا فرشته‌ي خداست كه آمده مرا نجات بدهد. گفتم: من؟ زن تو؟ گفت: آره. مدارك شناسايي‌ات كجاست؟ گفتم: پدرم آنها را برداشته و نمي‌دهد. گفت: مرا به جاي پدرت ببر، من از او مداركت را مي‌گيرم.
- تو هيچ شكي نكردي كه ممكن است اين ازدواج يك دام باشد؟
+ نه. من هنوز خيلي جوان بودم و اين سال‌ها را هم در يك روستا در شهرستان زندگي كرده بودم. هنوز چند روزي بيشتر نبود كه به مشهد برگشته بودم و هيچ‌جاي مشهد را هم بلد نبودم. من يك دختر جوان بودم كه از پدر و مادر و خانواده‌اش متنفر بود و هيچ‌سرپناهي نداشت. اين مرد هر كه بود و هر داستاني داشت، بالاخره، ازدواج با او، از اين زندگي نكبتي كه بهتر بود.
- وقتي گفت مداركت را از پدرت مي‌گيرد، تو نپرسيدي چطور؟
+ گفت: تو چكار داري؟ مرا به محل كار او ببر، بقيه‌اش با من.
- يكسره به اداره‌ي پدرت رفتيد؟
+ نه. اول مرا به يك فروشگاه بزرگ لباس و كفش برد. گفت هر چه مي‌خواهي، انتخاب كن. هر لباس و كفش و كيفي مي‌خواستم انتخاب كردم و او هيچ اعتراضي نكرد. سر تا پا لباس شيك پوشيدم و آرايش هم كردم. حالا مي‌توانستم جلو پدرم كه به اتفاق زنش با آن خفت مرا از خانه رانده بود، حسابي پز بدهم. بنا بر اين او را به اداره‌ي پدرم بردم. پدرم با ديدن ما يكه خورد و مرد جوان از او تقاضا كرد كه شناسنامه و طلاق‌نامه‌ي مرا به او بدهد. همزمان يك بسته اسكناس درشت نشان پدرم داد كه پدرم هيچ مقاومتي نكرد و مدارك را همان‌جا في‌المجلس از گاوصندوق اداره‌اش برداشت و تحويل داد.
- بعد، اين آقا، واقعا تو را عقد كرد؟
+ آره. عقد محضري. چند روزي را در يك مسافرخانه گذراندم و بعد يك خانه‌ي شيك در بلوار وكيل‌آباد برايم خريد و يك سري كامل وسايل خانه و آشپزخانه. يك زندگي مجهز و كامل. من هر روز صبح تا شب، پاهاي حسن را مي‌بوسيدم. او فرشته‌ي رؤياهاي من بود. او مرا از آن كثافت‌خانه و از آن زباله‌داني نجات داده بود. خيلي دلم مي‌خواست زن‌پدر و بابام يك روز بيايند و زندگي مرا ببينند. بالاخره يك روز پدرم را دعوت كردم، او بي‌خبر از من زنش را هم خبر كرده و آمده بودند. وقتي در را باز كردم، نتوانستم از ورود زنش جلوگيري كنم. به خودم گفتم، بگذار زندگي‌ات را ببيند و بعد مثل سگ بيرونش كن. وقتي خانه و زندگي‌ام را نشانش دادم، به او گفتم: حالا مثل سگ گورت را گم كن و از اينجا برو. نمي‌خواهم حتي نامت را به زبان بياورم. تنفر و كينه، تنها چيزهايي است كه از اين زن دارم.
اما رؤياي شيرين نسرين، ديري نمي‌پايد. او اگر چه حالا به حرم رفته، آب توبه بر سرش ريخته و نمازخوان شده، اما تبعات اين زندگي ناسالم و آنهمه بي‌فكري والدين، هنوز رهايش نمي‌كند. او از حسن حامله مي‌شود. حسن، بيشتر وقت‌ها در سفر است و گاه‌گاهي او را با خود به مسافرت به اين شهر و آن شهر مي‌برد. سفرها به نسرين خوش مي‌گذرد و ره‌آورد اين سفرها نيز ارمغان‌هايي است كه حسن برايشان خريداري مي‌كند. در پايان يك بارداري خوش‌مسير، نسرين يك پسر براي حسن به دنيا مي‌آورد. و پس از اين تولد، او واقعا باورش مي‌شود كه زندگي دوباره‌اي را آغاز كرده كه از آن نكبت‌ها و تيره‌بختي‌ها در آن خبري نيست. او آرام در كنار همسر و فرزندش زندگي مي‌كند. تا اينكه يك روز، يك مرد جديد وارد زندگي نسرين مي‌شود؛ مردي كه نفس شومش، بر زندگي جديد نسرين، آتش نابودي مي‌كشد...
برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  
   
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است