سه شنبه 26 تیر 1397  
چهارشنبه, 06 اسفند 1393 | 25 February 2015
قصه‌ی کوتاه: به شرط این‌که بخوابی...

تقدیم به همه‌ی مادران عزیز:

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم؛

مثلا آرزو می‌کردم که مادرم برایم اسباب بازی بخرد.

 

وقتی آرزویم را به زبان می‌آوردم، مادرم می‌گفت: می‌خرم به شرط اینکه بخوابی...

یا آرزو می‌کردم که مادرم مرا به بزرگترین شهربازی دنیا ببرد.

مادرم می‌خندید و می‌گفت: باشد می‌برمت به شرط این‌که همین حالا بخوابی...

یک شب از مادرم پرسیدم؛ اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟

مادرم خندید و گفت: می‌رسی، به شرط این که بخوابی!

ازآن ایام به بعد، هرشب با خوشحالی می‌خوابیدم. با خوشحالی و با این آرزو که روزی به آرزوهایم برسم.

باهمین خیالات، آنقدر خوابیدم وخوابیدم که آرزوهایم کوچک و کوچکتر شدند!

دیشب مادرم را خواب دیدم؛ پرسید: هنوزهم قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟

گفتم: مادرجان، الآن خیلی وقت است که شب‌ها خوابم نمی‌برد...

گفت: چرا دلبندم؟

گفتم: برای این‌که تمام آرزوهایم را با یک آرزو عوض کرده‌ام و به آن هم نمی‌رسم!

گفت: مگر چه آرزویی داری؟!

گفتم: آرزودارم که تو اینجاباشی و هیچ آرزویی نداشته باشم...

با همان لبخند ملیح و دل‌ربایش گفت: سعی می‌کنم آرزویت را برآورم، البته به شرط این‌که بخوابی!

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است