سه شنبه 03 مهر 1397  
چهارشنبه, 13 اسفند 1393 | 04 March 2015
داستان کوتاه: مزاحم!

سبد ميوه راروي ميز مي‌گذارم و كنارش مي نشينم. خم مي‌شود و درشت  ترين انار را بر مي دارد و به دستم مي‌دهد: برام انار دونه مي‌كني؟

 

لبخندي مي‌زنم و مشغول مي‌شوم. هنوز چند دقيقه نگذشته كه صداي مسيج گوشيم بلند مي شود. مي‌خواهم از جايم بر خيزم كه مي‌گويد: من جواب مي دهم. بلند مي‌شود، گوشي را از روي اُپن بر مي‌دارد. نگاهي به آن مي‌كند و مي گويد اين م.ت. كيه، بهت اس داده؟

با دستپاچگي می‌گويم: هيچكس، يكي ازدوستامه تو نمي شناسيش. سرم را پايين مي‌اندازم و دانه‌هاي انار درون دستم را مشت مي‌كنم كه مي‌گويد: چت شده، چرا رنگت پريده؟ نپرسيدي چي فرستاده و من مي پرسم:

-ميشه همديگه رو ببينيم؟

و به چهره‌ام خيره مي‌شود: از دوستاي قديمته يا جديد؟ اسمش چيه؟ و پس از مكثي مي‌گويد: يه روز دعوتش كن باهم آشنا بشيم.

لبخند زوركي مي‌زنم و مي‌گويم: باشه. چي شده دوستاي من برات مهم شدن؟! و ظرف انار را مقابلش مي‌گذارم. با نگاه تلخي بر اندازم مي‌كند و مي‌گويد: ميل ندارم. گوشي را روي ميز مي‌گذارد و مي‌رود.

نايلوني بر مي‌دارم و مشغول جدا كردن سيب از درون جعبه مي شوم كه گوشي‌ام زنگ مي خورد. نايلون را به دست مرد  فروشنده مي‌دهم وگوشي را از درون كيف در مي‌آورم. صفحه  را كه فعال مي‌كنم عبارت يك پيام جديد رويش نقش مي بندد. پيام را باز مي كنم. شماره نا آشناست.

سلام من علاالدين غول چراغ جادو هستم و هميشه در حبس چراغ خواهم ماند.-

لبخندي مي زنم و در جوابش مي‌دهم: شما؟

سرم را كه بلند مي كنم متوجه نگاه خيره فروشنده مي شوم. نايلون را از دستش مي‌گيرم كه دوباره پيام مي‌آيد: يك آشنا.

تمام مسير را مشغول دادن پيام هستم. به خانه كه مي‌رسم پیام میدهم که ديگر مزاحم نشويد و در دلم مي‌گويم يك سرگرمي جديد!

گوشي‌ام را بر مي‌دارم و شماره‌اش را مي‌گيرم. صداي خش‌داري مي‌گويد سلام عزيزم، چه عجب بالاخره دلت اومد جوابمو بدي؟

من عزيز شما نيستم. خجالت بكش چرا مزاحم مي شي؟! -

خنده‌اي مي‌كند و مي‌گويد: اولش كه خوب جلو اومدي، چي شده داري كنار مي‌كشي؟

با عصبانيت فرياد مي‌زنم: اگر يك بار ديگر مزاحم بشي...

وسط حرفم مي پرد و مي‌گويد: باشه ديگه مزاحم نميشم. فقط يه شرط داره؛ يه بار همو ببينيم و گرنه همين آشه و همین كاسه!

مي‌گويم: چرا اذيت مي‌كني؟ نمي‌خوام، نمي‌تونم.

باز اصرار و تهديد. با كلافگي مي‌گويم: باشد، اما بايد سر قولت باشي...

**

مقابل ورودي پارك از تاكسي پياده مي‌شوم كه دوباره صداي زنگ گوشي‌م بلند مي‌شود. جواب مي‌دهم چه خبرته دارم ميام ديگه!

مي گويد: فكر كردم نمي‌آيي؟

كنار آبخوري كه آدرسش را داده پشت به من ايستاده. نگاهش مي‌كنم. بر مي‌گردم و چند قدمي دور مي‌شوم.  لحظه‌اي مكث مي‌كنم و دوباره به سمتش بر مي‌گردم. جلو مي‌روم. سلام مي‌كنم.

به آرامي بر مي‌گردد. سرجايم ميخكوب مي‌شوم و دستم را روي قلبم مي‌گذارم، به سمت من مي آيد و مقابلم مي ايستد. چشمانش را به چشمانم مي دوزد و با صداي لرزاني مي‌گويد:

اي كاش نمي‌آمدي. بي انصاف چرا با من؟!

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است