سه شنبه 26 تیر 1397  
چهارشنبه, 13 اسفند 1393 | 04 March 2015
همخوانی شخصيت‌هاي شعر شطرنج اخوان ثالث با روابط رمان بوف كور: باران جرجر بود و ضجه‌ي ناودان‌ها بود...

قدرت داستان‌گويي اخوان ثالث تنها در نقل حوادث نيست، بلكه در تنظيم حوادث، انتخاب شروع ميانه، پايانه و نيز شخصيت‌پردازي است. در همين بخش، شعر شطرنج، در فرايند خود از تهديد جغد زال و جادو به «بنشين، شطرنج» به «غرق عرصه شطرنج» بودن رسيده است.

در ضمن اينكه جغد زال و جادو تبديل به پيردختي زردگون گيسو شده است كه تازه شكل و شباهتي هم با زن راوي دارد اما در بخش قبلي، حضور شخصيت «زالي جغد و جادو» و تهديد او به «بنشين شطرنج» در فضا و حالتي اتفاق افتاد كه مربوط به خواب راوي بود و راوي در حال بازگو كردن خواب‌ها و هم‌ آلود و ترسناك خود بود. ولي در این بخش راوي در حال نقل كردن حادثه‌اي است كه مربوط به خواب‌هاي او نيست و ظاهرا در يك زماني و در يك موقعيتي كه خود او نيز خوب يادش نيست برايش اتفاق افتاده است.

 

به شکلی عجیب این روایت شعری اخوان، با روایت داستانی صادق هدایت در بوف کور همخوانی دارد. مقایسه آنها اگرچه کمی متهورانه است اما لذتی ادبی هم به ما می دهد:

در بوف كور به غير از راوي سه شخصيت اصلي ديگر وجود:

1- پيرمرد

2- زن اثيري

3- زن لكاته

در ابتداي رمان، پيرمرد اين‌گونه توصيف شده است: «هميشه يك درخت سرو مي‌كشيدم كه زيرش پيرمردي قوز‌كرده شبيه جوكيان هندوستان عبا به خودش پيچيده، چنپاتمه نشسته و دور سرش سالمه بسته بود»

بعد از اين راوي در پاراگرافي ديگر عموي خود را اين‌گونه معرفي مي‌كند:

«عمويم پيرمردي بود قوز كرده كه شالمه هندي دور سرش بسته بود، عباي زرد پاره‌اي روي دوشش بود و سر و رويش را با شال‌گردن پيچيده بود.»

پس از گذشت چند سطر دوباره درباره‌ی عمويش مي‌گويد:

«يك شباهت دور و مضحك با من داشت.»

درآخر رمان مي‌بينيم كه راوي براي رسيدن به زن يك راه چاره بيشتر ندارد؛ نه مي‌تواند پيرمرد را بكشد نه مي‌تواند با او صلح كند، نه مي‌تواند خود را بكشد و نه مي‌تواند زن را به‌زور از آن خود كند. بنابراين زن را مي‌كشد و خود تبديل به پيرمرد مي‌شود. گويي پيرمرد در گذشته جوان (راوي) را كشته بوده و تمام اين قصه را، راوي از درون پيرمرد گفته است.

پس با توجه به سطر«يك شباهت دور و مضحك با من داشت» مسئله به اين شكل درمي‌آيد:

پيرمرد= عموي راوي= پيرمرد= راوي= پيرمرد

در شعر آنگاه پس از تندر هم چنين تغيير حالتي شكل مي‌دهد، البته نه براي راوي كه براي شخصيت‌ (شخصيت‌هاي) ديگر. اولين شخصيت اين‌گونه توصيف شده است:

آنگاه زالي جغد و جادو مي‌رسد از راه

قهقاه مي‌خندد

و آن بسته درها را نشانم مي‌دهد با مهر و موم پنجه‌ی خونين

سبابه‌اش جنبان به ترساندن

گويد:

«بنشين،

شطرنج»

شخصيت دوم نيز به اين ترتيب معرفي مي‌گردد:

بر پشت‌بام خانه‌مان، روي گليم تيره و تاري/ با پيردختي زردگون گيسو، كه بسياري

شكل و شباهت با زنم مي‌برد، غرق عرصه شطرنج بودم من

و بالاخره شخصيت سوم اين‌گونه مشخص مي‌شود:

در لحظه‌‌هاي آخر بازي /ناگه زنم، همبازي شطرنج وحشتناك

شطرنج بي‌پايان و پيروزي/ زد زير قهقاهي كه پشتم را بهم لرزاند

در واقع روابط درون‌متني شخضيت‌هاي اين شعر نيز به‌نحوي شبيه به روابط رمان بوف كور است. زال جغد و جادو در فرايندي تبديل به پيردختي زردگون گيسو مي‌شود كه «بسياري شكل و شباهت...» با زن راوي دارد. مثل همان سطر بوف كور‌: «يك شباهت دور و مضحك با من داشت».

بنابراين همان‌گونه كه تبديل شخصيت عمو به پيرمرد و راوي به پيرمرد در بوف كور انجام مي‌شود در اين شعر نيز همان اسلوب به كار مي‌رود به اين شكل كه:

زال جغد و جادو= پيردخت زردگون گيسو= زن راوي= زال جغد و جادو.

پس، رابطه‌ی راوي با شخصيت‌ها مانند رمان بوف كور به اين صورت مي‌شود:

بوف كور: راوي= پيرمرد- زن اثيري- زن لكاته

آنگاه پس از تندر: راوي= زال جغد و جادو- پيردختي زردگون گيسو- زن لكاته

گفتنی ست آنچه در شعر «آنگاه پس از تندر» شخصيت‌ها را در فرايند تبديل شدن به يكديگر، به هم نزديك مي‌كند، عنصر «شطرنج» و بازي شطرنج مي‌باشد:

1- زال جغد و جادو به راوي مي‌گويد: بنشين شطرنج

2- راوي با پيردختي زردگون گيسو: غرق عرصه شطرنج است

3- و در مرحله سوم،‌زن راوي: همبازي شطرنج وحشتناك مي‌باشد

پرده پنجم: با اين شروع:

هر چيز و هر جا خيس

هر كس گريزان سوي سقفي گيرم از ناكس

يا سوي چتري، گيرم از ابليس

...

من با زنم بر بام خانه بر گليم تار

در زير آن باران غافلگير

ماندم

پنداري اشكي نيز افشاندم

...

ديگر كدام از جان گذشته زير اين خونبار

اين هر دم افزونبار

شطرنج خواهد باخت؟

انگار، هر شعر خوب، خوانش بینامتنی يك شعر خوب ديگر است. اخوان با این سطرها ما را به شعر معروف دیگرش به نام«نادر يا اسكندر» ارجاع می دهد:

آنكه در خونش طلا بود و شرف/ شانه‌اي بالا تكاند و جام زد

چتر پولادين ناپيدا به‌ دست/ رو به ساحل‌هاي ديگر گام زد

در شگفت از اين غبار بي‌سوار/ خشمگين ما بي‌شرف‌ها مانده‌ايم

آب‌ها از آسيا افتاده ليك/ باز ما با موج دريا مانده‌ايم

پرده‌ی ششم:

شعر دارد از اوج خود فرو مي‌آيد و آرام‌آرام ضرب‌آهنگ خود را كم مي‌كند و پس از پشت سر گذاشتن چند بخش دلهره‌‌انگيز و نفس‌گير،‌ در لايه‌هاي زيرين ذهن انسان ته‌نشين مي‌شود:

باران جرجر بود و ضجه‌ي ناودان‌ها بود

افسوس، آن سقف بلند آروزهاي نجيب ما

و آن باغ بيدار و برومندي كه اشجارش

در هر كناري ناگهان مي‌شد صليب ما

افسوس!

اين بخش از تركيب دو تصوير انتزاعي «فروريختن سقف‌هاي بلند آرزوهاي نجيب» و «صليب شدن اشجار باغ بيدار و برومند» تشكيل شده است. اما اين سقف بلند آرزوهاي نجيب كه بعد از آن تندر بين جنوب و شرق فرومي‌ريزد چيست؟ و همچنين آن باغ بيدار و برومندي چرا شاخه‌هايش ناگهان تبديل به صليب مي‌شوند؟ اين روحيه ياس‌آلود و سرخورده نه مختص اخوان كه مربوط به جو حاكم بر شعر معاصر فارسی در ایران ر دهه سی شمسی است. متاثر از حوادثي كه پس از كودتاي 28مرداد در فضاي اجتماعي رخ داد. آن اعدام‌ها و زنداني‌شدن‌ها كه گریبانگیر شاعران و روشنفكران شد. در چنين جوي است كه هم مملكت ويران مي‌شود و هم آرمانگرايي انسان‌ها از بين مي‌رود و سقف بلند آرزوهاي نجيب فرومي‌ريزد.

به همين دليل او هيچ‌گاه از روايت ذهني شعرش جدا نمي‌شود. استفاده او از عناصر عيني لحن شعرش را به بيان ملموس وقايع نزديك مي‌كند ولي هيچ «تعيني»در شعر او به‌وجود نمي‌آورد. اگر واقعيتي هست در انتزاع از عينيت و تنها در زبان اخوان شکل می گیرد.

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است