سه شنبه 03 مهر 1397  
چهارشنبه, 13 اسفند 1393 | 04 March 2015
شعر امروز ایران: بی بهار و بی پرستو زندگی خوش نیست

آخرالزّمان

برداشتی شاعرانه از اخبار و روایات آخرالزّمان

رضاپارسی‌پور- دامغان

 

روزها تاریک - کوچه ها خاموش - آب و نان مسموم

خانه ها پوشیده از خاکستر دوزخ

 

بر سر هیچ آشیانی سایه‌ی بال کبوتر نیست

قاصدکها پشت هم در آتش تکفیر می سوزند

سفره ها رنگین ز کفر و حیله و نیرنگ

چشمه های آرزو را اژدها نوشید

کی خبر دارد

نفس او در هر نفس هفتاد سر دارد

حال ماهی‌ها و مرغ آسمان خوش نیست

یک عروسک خواب فردا را نمی بیند

نفت شام امشبم را اسب یاغی برد

رقص مهری در شبستانهای کندو نیست

گَرد غیرت از بَر و دوش کسی دیگر نمی خیزد

خون آهو باده ی بزم مگسها ، کیش

نور در تقدیر هیچ آیینه پیدا نیست

سرو و سوسن تشنه و تابوت سازان سیر

کی یهودا نیست

زر همی مزد خیانت بود

این گُهر هرگز چرا پاداش خوبی نیست

هفت خطّ جام را کو هفت خطّ خوانی

هفت خطّ جام را ناخوانده می نوشند

آسمان هر تکّه اش یک قلعه ی جادو

کاروان بخت انسان در میان خاک و طوفان گُم

شبچراغی در دل شبها نمی سوزد

جرعه نوری در میان سفره ی هوش خروسی نیست

ریز علی کو تا کند این کاروان خفته را بیدار

سایه ی پیغمبری بر کوه می بینی

قلب من در حسرت آن سوی پرچین سوخت

کوزه های هوش هم از جوش معنی خشک

آبها گرم و عفن چون شربت دوزخ

دختران از چشمه های آرزو مایوس

مانده ماندانا چرا خواب پسر دیده است

تیر گز در چشم هیچ اسفندیاری نیست

کوچه ی پیغمبری بی خون و شیون نیست

دفتر شعرم میان باغ زیتون سوخت

آرزوها خرمن خاکستری در باد

میوه ای داری نشان کز زخم آفت در امان باشد

بی بهار و بی پرستو زندگی خوش نیست

بی بهار و بی پرستو زندگی کردی

داغ نخل و نسترن دیدی

سروهای سرخ را در یاس پیچیدی

پشت تو از داغهای پشت هم خَم شد

نه نمی دانی چه دیدم یا چه می گویم

ای فزون از فهم تو ای شوکرانت شیر

آبهای آسمانی کو

ای فزون از فهم تو آیینه و آبم

روی هم آیینه هایت چند

از بیابانم، میان کوزه ام آبی که بوی آسمان دارد

از بیابانم، بیابانی، بیابانگرد

مثل مجنون شوق دیداری مرا تا راز لیلی برد

جان تو گرم از صفا ، از صدق ، از مهر و محبّت نیست

خانه ات این است اگر پس آسمانش کو

آفتاب بی کرانش کو

باز کن روزن که این دود چراغم کشت

از بیابانم، ببین پیراهنم پُر عطر اخترهاست

من به آب و خاک و باد و آفتابم خوش

از بیابانم مرا با آسمان رازیست

آسمان یعنی

دشتهای پُر ز مهر و روشن از دیدار

چند مرغابی میان برکه ای جاری

رودها آیینه دار آسمان از نو

چشم سنجاقک به آب و سبزه ها روشن

جان مردم روشناتر از گُل گیلاس

شاعران چون خُمره ی می جانشان در جوش

خارها چون یاسها لبریز از احساس

گفتگوی ماهیان در گردش کاریز

بوی نان تازه در هر سفره صبح و شام

هر پرنده هر درختی را که می خواهد کند معبد

بازی یوسف به دور از کینه و چاه برادرها

کوچه ی پروانه ها چون باغ گُل روشن

بوی گُل ، عطر شکوفه ، صبح و شامی نو

آسمانم کو

بوی مولانا ندارد شمس شب کورت

غار کوهی را دوباره آب و جارو کن

کلبه‌ی تنهاییم آیینه باران شد

شب بخیر اینجا دگر جای سرودن نیست

ما که جان روشنی از شامتان بردیم

شهر بی شاعر خداوندا چه تاریک است!

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است