چهارشنبه 28 آذر 1397  
پنجشنبه, 05 تیر 1393 | 26 June 2014
حدیث تلخ زنان خیابانی....

آخرین حرفهای نسیرین؛ زنی که هنوز روسپی‌گری می‌کند

 

داستان نسرين را از آنجا پي‌مي‌گيریم كه آن مرد جوان تربت‌جامي، صيغه‌اش مي‌كند، برايش خانه مي‌گيرد و لوازم زندگي‌اش را فراهم مي‌سازد. نسرين حامله مي‌شود و از اين همسر جوان، يك پسر هديه مي‌گيرد. پس از حدود يك سال زندگي مشترك، بالاخره برادر اين همسر جوان، يك روز مي‌خواهد به نسرين نزديك شود. نسرين، جلويش را مي‌گيرد.

 

مرد با خنده می‌گوید: تو فكر مي‌كني برادر من واقعا تو را به عنوان زنش عقد كرده؟ بدبخت بيچاره، تو يك واسطه و ابزار كار هستي. برادرم تو را عقد كرده كه به واسطه‌ي وجود تو، كار قاچاق مواد مخدر را پيش ببرد. تو را در سفرها به عنوان زنش مي‌برد كه مواد را بتواند جابجا كند.

نسرين خشكش مي‌زند. تمام رؤياهايش به‌ناگاه در هم مي‌ريزد. او مي‌دانست كه نبايد به يك مرد ديگر اعتماد كند. اما باز هم فريب خورده بود. خسته از بي‌اعتمادي و با نفرت از بي‌كسي، خود را به آغوش برادر همسرش مي‌اندازد.

می‌گوید: اين ماجرا گذشت و حالا مي‌دانستم كه آلت دست حسن هستم اما مطمئن نبودم كه در همه‌ي سفرها با ماشينش مواد حمل مي‌كند. يك روز كه از تربت جام برمي‌گشتيم، در ايست بازرسي كامه، ماشين را نگه داشتند. قبل از اينكه نوبت بازرسي به ما برسد، حسن به بهانه دستشويي، آفتابه را برداشت و در بيابان گم شد. من اصلا به فكرم نرسيد كه ممكن است مواد داشته باشد. منتظرش شدم و چون نيم ساعتي گذشت و نيامد، مأموران سراغم آمدند و از بازرسي ماشين، 20 كيلو مواد دستگيرشان شد. مرا به عنوان صاحب اين مواد مخدر بازداشت كردند و گريه و زاري من، هيچ سودي نداشت. به همين سادگي، من 12 سال آينده‌ي زندگي‌ام را در زندان سپري كردم.

روسپیگری، زندان، زندگی،روسپیگری....

داستان نسرين را از آنجا پي‌مي‌گيرم كه آن مرد جوان تربت‌جامي، صيغه‌اش مي‌كند، برايش خانه مي‌گيرد و لوازم زندگي‌اش را فراهم مي‌سازد. نسرين حامله مي‌شود و از اين همسر جوان، يك پسر هديه مي‌گيرد. پس از حدود يك سال زندگي مشترك، بالاخره برادر اين همسر جوان، يك روز مي‌خواهد به نسرين نزديك شود. نسرين، جلويش را مي‌گيرد.

+ چكار مي‌كني؟ من زن برادرت هستم.

مرد با خنده: تو فكر مي‌كني برادر من واقعا تو را به عنوان زنش عقد كرده؟ بدبخت بيچاره، تو يك واسطه و ابزار كار هستي. برادرم تو را عقد كرده كه به واسطه‌ي وجود تو، كار قاچاق مواد مخدر را پيش ببرد. تو را در سفرها به عنوان زنش مي‌برد كه مواد را بتواند جابجا كند.

نسرين خشكش مي‌زند. تمام رؤياهايش به‌ناگاه در هم مي‌ريزد. او مي‌دانست كه نبايد به يك مرد ديگر اعتماد كند. اما باز هم فريب خورده بود. خسته از بي‌اعتمادي و با نفرت از بي‌كسي، خود را به آغوش برادر همسرش مي‌اندازد و با او نرد عشق مي‌بازد.

+ اين ماجرا گذشت و حالا من مي‌دانستم كه آلت دست حسن هستم. مي‌دانستم كه مرا براي كارت سبز مواد مخدر با خودش مي‌برد. اما مطمئن نبودم كه در همه‌ي سفرها با ماشينش مواد حمل مي‌كند. يك روز كه از تربت جام برمي‌گشتيم، در ايست بازرسي كامه، ماشين را نگه داشتند. قبل از اينكه نوبت بازرسي به ما برسد، حسن به بهانه دستشويي، آفتابه را برداشت و در بيابان گم شد. من اصلا به فكرم نرسيد كه ممكن است مواد داشته باشد. منتظرش شدم و چون نيم ساعتي گذشت و نيامد، مأموران سراغم آمدند و از بازرسي ماشين، 20 كيلو مواد دستگيرشان شد. مرا به عنوان صاحب اين مواد مخدر بازداشت كردند و گريه و زاري من، هيچ سودي نداشت. به همين سادگي، من 12 سال آينده‌ي زندگي‌ام را در زندان سپري كردم.

از اين به بعد، داستان شكنجه و زندان نسرين آغاز مي‌شود. او نمي‌تواند ثابت كند كه مواد مال او نيست. به عنوان قاچاقچي به اعدام محكوم مي‌شود. شبي كه مي‌خواهند او را دار بزنند و درست قبل از لحظه‌ي اعدام، نامه‌اي از ديوان عالي كشور مي‌رسد كه حكمش به حبس ابد تغيير يافته است. او 12 سال بعد را در زندان سپري مي‌كند. به جهت اينكه حسن و دار و دسته‌اش يكي دو سال بعد دستگير مي‌شوند. نسرين از طريق مددكار زندان خبردار مي‌شود و ماجرا را به قاضي پرونده مي‌گويد. حسن كه حكم اعدامش صادر شده، با نسرين روبرو مي‌شود و از او حلاليت مي‌طلبد.

- گفتم نمي‌بخشمت. تو از اعتماد من سوء استفاده كردي. من صادقانه با تو زندگي مي‌كردم. برايت بچه آوردم و به زندگي سالم برگشتم. تو خيانت كردي، به من دروغ گفتي و زندگي‌ام را نابود كردي. تو رؤياهاي قشنگ مرا كثيف كردي. حساب من و تو باشد به روز قيامت. از خدا هم مي‌خواهم كه تو را نبخشد.

به هر حال او در سال دوازدهم زندان مشمول عفو مي‌شود و از زندان بيرون مي‌آيد. در بيرون هيچ‌كس او را نمي‌پذيرد. همه طردش مي‌كنند. هر جا براي كار مي‌رود، گويا تابلويي روي پيشاني او نوشته: «روسپي»، مرداني كه در زندگي روزمره مي‌بيند هر كدام درخواستي را مطرح مي‌كنند و او تن نمي‌دهد. مي‌خواهد به زندگي سالم برگردد.

+ فشار زندگي،‌ روز به روز بيشتر مي‌شد. با كمك مددكاران، در يك خياط‌خانه كار پيدا كردم ولي جايي براي ماندن نداشتم و شب‌ها در پارك ملت مي‌خوابيدم. بعد از چند شب، يك مرد داخل پارك، جوياي احوالم شد و مرا به خانه‌اش برد. من سرپناهي نداشتم و از خوابيدن توي پارك خسته شده بودم. چند شبي را در خانه‌ي او گذراندم.

يك روز در مسير كارم، از طريق خانمي كه آشنايش را توي زندان ديده بودم، خانه‌اي را براي سكونت نشانم دادند. نمي‌دانستم كه اين خانه، مركز قوادي است. حالا به فكر اين افتاده بودم كه هر چه زودتر پول خانه‌اي را فراهم كنم و استقلال داشته باشم. به روسپي‌گري تن دادم و بعضي شب‌ها تا سه يا چهار مرد با من مي‌خوابيدند تا پول بيشتري بدست بياورم.

بعد از مدتي، حداقل پول رهن يك خانه‌ي كوچك را با درآمد فاحشگي جور مي‌كند. اما خانه‌ي خالي و بدون وسايل زندگي، زندگي كردن ندارد. يكي از خواهرانش، يك دست رختخواب به او مي‌دهد و يك اجاق گاز تك شعله. نسرين در اوان چهل‌سالگي است و آرزوهاي گم‌شده‌ي زيادي دارد. او به رؤياهاي نابودشده‌اش مي‌انديشد و اينكه شايد بتواند به آنها دست يابد. حالا ديگر مي‌داند هيچ مردي قابل اعتماد نيست.

+ هيچ مردي را نمي‌شناسم كه بدون چشمداشت جنسي بخواهد كمكي به من بكند. كارمندان ادارات حمايتي هم مسثتثني نيستند. همه تقاضاي جنسي مي‌كنند. بدون استثنا. از پرونده و شرايط من مي‌فهمند كه من كي‌ام و كجا بوده‌ام. در اولين برخورد همه شماره تلفنم را مي‌خواهند.

يادم هست يك روز كه به بانك رفتم تا براي يك ميليون تومان وام، شرايط را بپرسم، رئيس بانك وقتي تا حدودي حال و هواي مرا فهميد، مرا كناري كشيد و پينشهاد داد كه اگر با او به خلوت بروم، كارم را راه مي‌اندازد. من از اين مردها متنفرم. اينها سوء استفاده‌گرند.

داستان نسرين، داستان زندگي بسياري از زنان و دختران جامعه‌ي ماست كه مورد ستم اجتماعي قرار گرفته‌اند. پدر و مادرها بيشتر دقت كنند. هيچ مردي نمي‌تواند خود را از انگشت اتهام مبرا بداند. مشتريان نسرين، از طبقات مختلف هستند. نسرين مي‌گويد حتي با استاد دانشگاه، مهندس، استاد معرق‌كار، رئيس آموزش و پرورش، رئيس بانك، يك مسؤول در نيروي انتظامي و يك مقام اداري مهم، تماس جنسي داشته است. گفته‌هاي نسرين و همكارانش نشان مي‌دهد كه مردان به انگيزه‌هاي مختلفي، به زنان خياباني رو مي‌آورند. برخي از آنها از روابط زناشويي با همسرشان رضايت ندارند، بعضي به خاطر مشكلات پزشكي خود يا همسرشان، دچار نارسايي عاطفي هستند و عده‌اي هم اين كار را نوعي سرگرمي تلقي مي‌كنند. اما بيشتر مشتريان اين زنان، تعهد و پايبندي به خانه و خانواده را از ياد برده‌اند و تنوع‌طلبي و لذت‌جويي، كارشان را تباه كرده است.

+ مشتريان من، از طبقات مختلف هستند و هر كدام فرهنگ خودشان را دارند. با هر كدام از اين‌ها طبق فرهنگ خودشان رفتار مي‌كنم. با بعضي‌ها عميقا دوست مي‌شوم و رابطه ماندگار مي‌شود. من شغلم را از روابط عاطفي‌ام تفكيك مي‌كنم.

نسرين هم مثل هر زن ديگري، عاشق مي‌شود. اينكه او يك روسپي است و حرفه‌اش خوابيدن با مردان غريبه است، ظاهرا تأثيري در عشقش ندارد.

+ هميشه تو فكر اين بودم كه آيا كسي عاشق من مي‌شود؟ آيا ممكن است كسي مرا عميقا و به عنوان يك همراه هميشگي بخواهد؟ بالاخره يكي پيدا شد. همان مشتري فرهنگي‌ام كه در اوج شكستگي روحي به ديدن من آمد. مدتي هم با هم يك‌جورهايي زندگي مي‌كرديم. همسرش بيمار بود و روابط زناشويي نداشتند. من با يكي از خويشان دورش در زندان بودم. اين قوم و خويش، معتاد بود ولي آزاد شده بود. او گفت يك فرهنگي هست كه دنبال يك زن با محبت است. اين آقا را آورد. او مي‌خواست چادر سرم باشد. صيغه‌ام كرد. يك خرج بخور و نميري به من مي‌داد و يك سالي با هم زندگي كرديم. قيافه‌اش را پسنديده بودم. مردي بود كه دنبالش بودم. خانه را عوض كرديم و مقداري وسايل زندگي برايم خريد. اطرافيانم وقتي فهميدند حسودي‌شان شد و زيرپايم را خالي كردند. خواهرم زن شوهردار است ولي دوست پسر دارد. به اين مرد فرهنگي گفته بودند كه اين (يعني من) فاحشه است و نمي‌تواند از اين كار كناره‌گيري كند.

آلودگي، دست از سر نسرين برنمي‌دارد. او بارها و بارها خوابيدن با مردان را تجربه كرده و از ديدگاه مردان، عشق كه سرانجامش، رابطه‌ي خوشايند جنسي است، نمي‌تواند در اين جور زن‌ها ظاهر شود. اما او تجربه‌ي عشق مكرر دارد.

- عشق براي شما تكرار شونده است. شما چند مورد را گفتيد كه عاشق شده بوديد. شما تجربه‌ي تكرار عشق را داريد بنا بر اين برداشت‌تان از عشق، با افراد معمولي فرق دارد.

+ ولي ما هم عاشق مي‌شويم. حيف كه مردها وفا ندارند و نمي‌مانند.

- كسي بوده كه بخواهد هزينه‌ي زندگي‌ات را تأمين كند و تو را از اين منجلاب نجات دهد؟

+ نه. هيچ كس حاضر نيست امور زندگي ما را اداره كند. من ماهي 500 تومان داشته باشم ديگر اين كار را نمي‌كنم. شرافتا مي‌روم حرم و توبه مي‌كنم.

اين حرف‌ها از نسرين، پايه و اساس ندارد. وقتي جر و بحثم را با او ادامه مي‌دهم و پرسش‌هايم را تكرار مي‌كنم، دست آخر جوابي را كه منتظر آن هستم مي‌گيرم. او قادر به پاك كردن خود نيست.

+ هيچ‌وقت نمي‌توان مطمئن بود اين كار را نمي‌كند. نمي‌شود مطمئن بود. هر اندازه هم آدم درستي باشد. بايد دائما مراقب او بود. شب و روز. اگر به سن و سال من باشد شايد كمتر برود دنبال اين كار، ولي آدم جوان كه زيبا هم هست، مي‌رود دنبال پول و چند سالي دور مي‌زند و پول جمع مي‌كند ولي به سن من كه رسيد هر گبري پرهيزگار مي‌شود. نخواهي هم خود به خود روشت عوض مي‌شود، جامعه تو را عوض مي‌كند، شهر ديگر تو را قبول نمي‌كند. تو بايد بروي زاهدي كني.

- از بيماري‌هاي مقاربتي چگونه فرار مي‌كني؟

+ هميشه كاندوم مي‌گذارم. گاهي طرف مي‌گذارد گاهي هم من. ‌

- مشتريانت بيشتر شهرستاني‌اند يا مشهدي؟

+ مشهدي‌ها بدجنس‌اند. اگر بفهميم طرف مشهدي است، ولش مي‌كنيم.

- با همكارانت دور هم نشيني هم داريد؟

+ تعدادي از همكارانم را مي‌شناسم. توي خيابان هم را مي‌بينيم. يا اينكه مهماني دوستانه داريم و آنها را دعوت مي‌كنم. اگر سر كار نباشند مي‌آيند. صدا مي‌زنم زهرا، زهره، مهسا بياين. اگر دعوت نداشته باشند يا جايي نباشند مي‌آيند. گاهي هم براي هم از مشتريان‌مان تعريف مي‌كنيم كه مثلا فلان جا رفتم پول خوبي هم داد.

- گران‌ترين مشتري‌ات چه كسي بوده؟

+ يك رئيس كارخانه بود كه 150 داد در دو ساعت. آدرس داد گفت بيا دفترم.

- آدم‌هاي مذهبي هم به تورتان مي‌خورند؟

+ آره. خادم حرم هم به تورم خورده‌. از كارگر بگير تا مقامات اداري بالا. همه مي‌آيند.

- خودت از اين كار لذت مي‌بري؟

+ من هيچ وقت از اين كار لذت نمي‌برم. مگر طرف را دوست داشته باشي. در بقيه‌ي موارد، تنفر دارم و فقط به خاطر پول اين كار را مي‌كنم. بعضي وقت‌ها به مرگت راضي مي‌شوي.

- آیا با اسم واقعی فعالیت می‌کنی؟

+ در نوع زندگي و حرفه‌ي ما، همه اسم مستعار دارند. از مشتري گرفته تا روسپي. اسم واقعي من و دوستانم را هيچكس نمي‌داند. اين پنهان زندگي كردن، يك جور غرور ايجاد مي‌كند. البته يك جور پوشش هم هست كه پيدايت نكنند. فكر كن يكي مي‌آيد با طرفش در خانه‌ي من كارش را مي‌كند. وقتي دستگير مي‌شود مي‌گويد خانه نگار بودم. پليس وقتي پيگيري مي‌كند مي‌گويم من نگار نيستم. اين شناسنامه و اين هم اسمم.

- گفتي دستگير. مگر شما را دستگير هم مي‌كنند. به چه جرمي؟

+ اگر صيغه باشي بايد مدرك بدهي. بدون مدرك، گرفتار مي‌شوي.

- چه نقشه‌اي براي آينده داري؟

+ آينده كه خدا مي‌داند. اگر خدا بخواهد يك مستمري و كاري پيدا كنم كه اين كار را نكنم. ديگر حوصله‌ي اين كار را ندارم اما مجبورم.

- سرنوشت بچه‌هايت به كجا رسيد؟

+ آرزو داشتم پسرم مهندسي دكتري چيزي مي‌شد. ولي نشد. پسر اولم، در نبود من دامپزشك شده. دخترم وكالت مي‌خواند. پسر دومم، وضعيت اجازه نداد و موقعيت نداشت. مددكاران برايش كار پيدا كردند. ولي همان طور كه بزرگ شده بود همان طور ادامه مي‌دهد. به مقررات اجتماعي پايبند نيست.

- زندگي را چطور مي‌بيني؟

+ من كه فنا شدم و له شدم و داغون شدم، دوست دارم كس ديگري به اين راه نيفتد.

- فكر مي‌كني كه روسپيان بايد در جامعه باشند؟

+ بالاخره كساني هستند كه به ما نياز دارند. مثل كساني كه همسرشان مشكل پزشكي دارد و نمي‌خواهد خودش را درگير يك زندگي ديگر كند. ولي بايد شناسنامه‌دار باشند كه مشكلي براي سلامتي خودشان و مردم پيش نيايد.

- بعد از رهايي از زندان، سمت توبه نرفتي؟

+ سال 92 قسمت شد رفتم كربلا.

- كربلا!!؟ با اين همه گناه رفتي كربلا؟ زيارت هم كردي؟

+ آره. خيلي گناهكارم. بايد مي‌رفتم و از خدا طلب بخشش مي‌كردم. سوريه زیارت حضرت زينب هم رفتم. اگر خدا قسمت كند مي‌خواهم بروم مكه.  وقتي مي‌روم زيارت، مي‌گويم خدايا تو شاهدي  كه چه بر سرم آمد از اين پدر و مادر؟ و اين گناهان مرا به حساب آنها بنويس.

- توي كربلا يا سوريه با كسي نبودي؟ اين كار را نمي‌كردي؟

+ چرا. توي راه مداح كاروان صدايم كرد و رفتيم. پول هم گرفتم. برايم اتاق گرفت. ما دو تا كاروان بوديم. من تيپي زده بودم كه مردها مي‌دانند اين بنده‌ی خدا اهل كار است. رفته بودم زيارت و مي‌خواستم عكس بگيرم. از او خواستم از من عكس بگيرد، او گرفت و بعد هم از من درخواست كرد.

- تا حالا شده افرادي مثل من به تورتان بخورند كه اول جانماز آب بكشند و خيلي خود را پاك و خداترس جلوه دهند، بعد يواش يواش، تقاضاي اين مسئله را داشته باشند؟

+ آره، زياد. از همه بدتر همين‌هايند. آن كه مي‌گويد من اهل اين كار نيستم و شما فلان كاره‌ايد و فلانيد. در جواب مي‌گويم، بذار يك عشوه و غمزه بيايم، و چند دقيقه‌اي زير پايت بنشينم، اسكندر هم كه باشي به زيرت مي‌كشم.

- به نظر شما من چطور آدمي‌ام؟

+ شما را به چشم يك همكار اداري نگاه مي‌كنم، يك مددكار.

- گفتي مردها همه سر و ته يك كرباسند؟

+ من مردها را از نگاه مي‌شناسم. يك نگاه كافي است تا سر و ته طرف را دربياوريم.

- دوست داريد يك خانم تحصيل‌كرده و كلاس‌بالا باشيد؟

+ آره. خيلي علاقه دارم. عاشق تحصيل و درس خواندن بودم. پدرم آن موقع كه بايد مي‌گذاشت، نگذاشت.

- فكر مي‌كنيد در ايران بايد اين كار به رسميت شناخته شود و جا و مكان خاصي براي اين كار باشد؟

+ بله.

- اگر نباشد چي؟

+ اگر نشود، هر خانه‌اي يك خانه‌ي فساد است. شما به ظاهر خانه‌هاي آرام نگاه نكنيد. اينها خانه را براي حفظ آبرو آرام نگه مي‌دارند. من خودم در محل زندگي‌ام خيلي آبرومندانه زندگي مي‌كنم و هيچ‌كس از همسايه‌ها از داخل خانه‌ي من خبر ندارد. من يك طبقه خانه‌ی مستقل دارم و اجاره نشين هستم.

- فكر مي‌كنم شما اهل توبه و كناره‌گيري نيستيد و به اين شكل زندگي عادت كرده‌ايد. بهانه مي‌آوريد.

+ نه. هر جا مي‌رويم مشكل پيدا مي‌شود. توي يكي از باجه‌هاي بليط اتوبوس كار گرفته بودم. يك روز بدون دليل اخراج شدم. (گريه مي‌كند) هيچكس به من نمي‌گويد كه چرا مرا به كار نمي‌گيرند؟ خدا مي‌داند كه چقدر به اين كار علاقه داشتم ولي آن را از من گرفتند. حتي دو شيفته كار مي‌كردم. بيرونم كردند. و نگفتند چرا. (گريه مي‌كند) خدا شاهد است، امام حسين شاهد است كه من راست مي‌گويم، نمي‌گويند مشكلت چيست؟ من گفتم سرپرست خانواده‌ام نياز به اين كار دارم، ولي گفتند بايد بروي، كساني كه اولويت بيشتري دارند پشت نوبت هستند. دو سه ماهي كه كار مي‌كردم روسپي‌گري نمي‌كردم. چرا باز مرا به اين راه انداختند. چرا كارم را از من گرفتند؟ (گريه مي‌كند)

- مواد هم مصرف مي‌كني؟

+ نه. دندان‌هايم را كه مي‌بيني سالم و طبيعي است. هيچ وقت مواد مخدر مصرف نكرده‌ام. كلا كششي هم به مواد نداشته‌ام. با مردهاي معتاد بوده‌ام و حتي با آنان خوابيده‌ام ولي خودم هر گز معتاد نبوده‌ام.

- اگر براي زندگي آينده‌ات مي‌خواستي شريك انتخاب كني، مرد انتخاب مي‌كردي يا زن؟

+ هيچ‌كس. تنهايي را بيشتر دوست دارم. از آدم‌ها بدم مي‌آيد. من همجنس‌بازي هم كرده‌ام ولي حالا اين كار را هم دوست ندارم.

- وقتي مددكار داشتي، به روان‌شناس معرفي نشدي؟

+ چرا. روان‌شناس مي‌خواست از روش‌هاي خودش مرا از اين كار منصرف كند مثل اينكه مي‌گفت: به خودت تكيه كن، اعتماد به نفس داشته باش و از اين داستان‌ها. گفتم تو نفست از جاي گرمت مي‌آيد. اگر حقوقت را قطع كنند و كاري نداشته باشي، ممكن نيست اين كار را بكني؟ تو تا حالا همجنس‌بازي كرده‌اي؟ نه؟، توي كتاب‌هايت اينها را خوانده‌اي. اما من اين كار را عملا كرده‌ام. من خيلي واردتر از تو هستم. من كار مي‌خواهم و مسكن و زندگي سالم. با اعتماد به نفس و اين داستان‌ها، زندگي درست نمي‌شود.

- مردي هست كه با شما دوست باشد ولي اين كار را از شما نخواهد؟

+ پيغمبر هم كه باشد بالاخره درخواستش را مطرح مي‌كند. من همان اول كار، مسئله را روشن مي‌كنم، قبل از اينكه طرف فلسفه‌بافي كند.

- آدم‌هاي متأهل هم طرف اين كار مي‌آيند؟

+ خيلي‌هاشان متأهل‌اند. نمي‌دانم چرا مردان متأهل بيشتر به اين كار مايلند؟ از يكي پرسيدم گفت نمي‌توانم با زنم كه خيلي هم خوشگل است رابطه داشته باشم. زنم نمي‌تواند جواب مرا بدهد. مجبورم. اما به نظر من هميشه مشكل اين نيست. مردها عموما تنوع طلب‌اند. اگر مردي از دامن خدا هم افتاده باشد استثنا ندارد. اگر يك بار رفتي زير دندانت مزه كرد ديگر دنبالش مي‌روي.

- چطوري، از نيت يك مرد با خبر مي‌شوي؟

+ خيلي توانايي‌ها دارم. من مي‌‌توانم درون مردها را بخوانم. دهان باز كند مي‌فهمم چه مي‌خواهد. هر مردي فقط يك تلنگر نياز دارد كه از راه به در شود. اگر در مقابل يك «جان» شل شد، معلوم مي‌شود كه كارش خراب است. البته آن طرف هم هست. به چادر چاقچورم نگاه نكن. اصلا نگاه به اين چيزها نگاه نكن. خيلي از ماها ظاهرمان، هيچ شباهتي به يك زن خياباني ندارد.

- در اين سن و سال و با اين همه مصيبت، سلامتي‌ات مشكلي نداشته؟

+ هفته‌اي دو روز به باشگاه مي‌روم. بيشتر به پياده‌روي مي‌روم. امكان دارد تا سه چهار ساعت پياده‌روي كنم.

- بالاخره نمي‌خواهي يك روز به زندگي طبيعي و درست برگردي؟

+ نمي‌توانم يك مرد را در كنار خودم تحمل كنم. اجازه نمي‌دهم كسي غرورم را خراب كند. نمي‌توانم زير بار حرف مرد بروم. من از نظر رواني، با زن‌هاي عادي فرق دارم. من دوست دارم به مردم خدمت كنم. همان كار بليط‌فروشي كه از طريق مددكارم پيدا كرده بودم داشتم همين بود. ولي آن كار را از من گرفتند و دوباره، افتادم توي خيابان.

- تا حالا گير افتاده‌اي؟

+ روسپي‌ها از مأموران بدشان مي‌آيد. چون مي‌گويند همه‌شان سوء استفاده‌گر هستند. امكان ندارد به مأموري بربخوري كاري از تو نخواهد. يك بنده خدايي بود توي پاسگاه. بالاي اتاقش نوشته بود حراست. قبل از زندان مرا به خاطر بدحجابي گرفتند. مرا بردند توي پاسگاه. يك مرد ريشو و قدبلند. سرباز را با تشر از اتاق بيرون كرد و گفت: اگر با من باشي مشكلت را حل مي‌كنم. قرار گذاشتيم و گفت اگر سر قرار نيايي، بيچاره‌ات مي‌كنم. اگر با او نمي‌رفتم بايد شلاق مي‌خوردم و زندان مي‌رفتم. جواب محبتش را دادم.

- از متأهل‌ها نمي‌پرسيد چرا با شماها مي‌پرند؟

+ گرايش به روابط خارج از خانواده در بين مردان ايراني خيلي بيشتر شده. مردها ديگر به همسر و زندگي‌شان تعهد ندارند. من كه فيلسوف نيستم بدانم چرا؟ من پول مي‌گيرم كه اين مردان عصيان‌گر را آرام كنم.

- جوان‌ترين روسپي‌يي كه مي‌شناسي چه سن و سالي دارد؟

+ مهسا. 18 ساله است. باباش معتاد بود. خودش هم مصرف مي‌كند. ازدواج نكرده. خانه‌ پدري‌اش خانه قوادي بوده. پدر غرمساقش هر نامردي را به خانه مي‌آورده و حتي دخترش را به اتاق غريبه‌ها مي‌فرستاده‌است.

- با او راجع به كار هم صحبت مي‌كني؟

+ به مهسا ياد دادم كه مراقب باشد زياد ازت استفاده نكنند. گفتم پول رهن خانه را از آقاجون بگير. آقاجون تاجري است كه از شمال مي‌آيد. يك خانه‌ی مجردي دارد. مهسا را مي‌برد يك هفته هست و بد هم ولش مي‌كند. زنگ زدم به آقاجون كه اين دختر من است. از او خواستم خانه برايش بگيرد. به مهسا گفتم مراقب خودت باش، خيلي زود نابود مي‌شوي.

- چرا حاضر شدي با من مصاحبه كني؟

+ دوست دارم صدايم شنيده شود. مي‌خواهم دردهاي پنهان زندگي زنان را مردها بفهمند. مسؤولان بفهمند. زندگي زنها اين‌جوري است.

- دولت يكي دو تا مركز بازپروري براي شما گذاشته. تا حالا گذارتان به آنجا افتاده؟

+ مراكز بازپروري خيلي خوب است. ولي وقتي بيرون مي‌آيي باز هم همين كار را مي‌كني. اصلا نياز به اين همه هزينه نيست. چاره‌ي كار سه چيز است: شوهر و خرجي و خانه. اگر اينها تأمين شد ديگر اين كار را نمي‌كند. ولي اگر هزار سال آموزش مذهبي بدهي، اگر پول نداشت باز هم مي‌رود. وقتي نيازهاي مرا تأمين نمي‌كنند، خب، چرا از دولت منت بكشم مي‌روم روسپي‌گري، راحت‌تر است. اگر كسي تصميم مي‌گيرد مرا حمايت كند، بايد هزينه كند. من ماهي 500 تومان خرج دارم. بالاخره مي‌خواهم زندگي كنم.

-درمشهد كدام مناطق شهر خراب‌تر است؟

+ قاسم‌آباد منبع فساد است. احمدآباد خيلي از زن‌هاي شوهردارش مشغولند. يك خانواده اصيل و با ارتباط و خداپرست، وارد دانشگاه كه مي‌شود پايش مي‌لغزد. نمي‌شود به يك منطقه خاص اشاره كرد. كلا اوضاع خوب نيست.

- بالاخره كي مي‌خواهي از اين زندگي دست برداري؟

+ روسپي‌گري عمر مفيد دارد. من ديگر نمي‌توانم تحمل كنم. با هزار جان‌كندن اين كار را مي‌كنم. از نظر جسمي، نمي‌توانم. مثلا يك مشتري كم سن و سال به تورم مي‌خورد. وقتي مرا لخت مي‌بيند مي‌گويد در اين سن و سال تو بايد 20 تومان بگيري. ياد آن شبي مي‌افتم كه برادر نامردم، به من تجاوز كرد.

- حرفي نداري به كسي بزني؟

+. وقتي عاشق كسي هستي، با هزار تا مرد هم كه خوابيده‌ باشي، معشوقت را كه مي‌بيني، روحت بيدار مي‌شود و آن وقت است كه مي‌فهمي انساني. تا وقتي عشق را احساس نكني، انسان بودنت را نمي‌فهمي.

***

و اين حديث تلخ زنان خياباني است. آنها كه جرم‌شان اين است كه قرباني ستم خانواده و جامعه شده‌اند. هنوز هيچ‌كس راهي براي حل اين مشكل در هيچ جاي دنيا نيافته. در كشور ما هنوز كسي جرأت نمي‌كند، نام روسپيان را ببرد. ولي آنها هستند، همين‌جا، زير پوست شهر... و هر كدام از مردها، نشاني يا شماره‌ي يكي‌شان را مي‌دانند يا مي‌توانند گير بياورند. مرداني كه سرگردان عشق‌اند يا در دام هوس‌آلود گناه افتاده‌اند يا از توجه خانواده و همسر، محروم‌اند و هزار «يا»ي ديگر.

آيا واقعا وقت آن نرسيده كه خردمندانه‌تر و عاقلانه‌تر به اين موضوع نگاه كنيم؟ آيا نمي‌توان محدوده‌اي براي اين زنان تعريف كرد و نظارتي بر آنان گماشت؟ آيا نمي‌توان صيغه‌اي براي آنها كه به سوي اين زنان مي‌روند نوشت و خواند كه به گناه آغشته نشوند؟ آيا بهتر نيست از خم‌خانه‌هاي تاريك وحشت و تنهايي و اضطراب، شراب طهور بيرون بياوريم؟ مبادا كه مردان‌ سرگردان و گمراه، زنان‌شان را به بيماري‌هاي خطرناك بيالايند، جوانان‌مان در منجلابي كور و پنهان، گرفتار شوند و ...

 

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  
   
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است