سه شنبه 03 مهر 1397  
پنجشنبه, 22 خرداد 1393 | 12 June 2014
سوراخی در دیوار خانه‌ي من...

توي ديوار خانه ام يک سوراخ پيدا کردم؛ سوراخي مثل دهانه‌ي يک غار. نمي دانم چرا به چشم من آنقدر بزرگ مي آمد. از آن‌شب ديگر خواب راحت نداشتم. مدام حواسم به سوراخ بود. مي توانست لانه ي جانوري باشد. وقتي مي خواستم بخوابم، احساس مي کردم یکی شست پايم را به دندان گرفته و دارد مرا مي‌کشد داخل. مي‌نشستم و زُل مي‌زدم به دهانه ي سوراخ. هيچ خبري نبود. بي‌خود مي ترسيدم. اما فکر و خيال رهايم نمي‌کرد. غاري مخوف در اتاق من وجود داشت. خودم را در مقابلش کوچک مي ديدم.  آنچنان که مي توانستم از چوب کبريت به عنوان مشعل استفاده کنم، وارد غار شوم و ببينم چه خبر است. شايد هم بهتر بود سوراخ را مسدود مي کردم تا خيالم راحت شود.

گاهي احساس مي کردم يک جفت چشم خاکستري مشبک با مردمکهاي عمودي بژ " از سياهي انتهاي سوراخ به من خيره شده و هر چند ثانيه يکبار پلک مي زند. گاهي صدايي هولناک از ته سوراخ به گوشم مي رسيد" صدايي مثل جويدن استخوان. در واقع از ترسم بود که به سوراخ نزديک نمي شدم.

جرات نداشتم در موردش بد فکر کنم. برق‌ها را بيست و چهار ساعته روشن مي‌گذاشتم. ممکن بود غافل‌گيرم کند. خسته شده بودم. چقدر بايد چشمهايم را به سوراخ مي دوختم. داشت خوابم مي برد.

دوباره چشمها نمايان شده بودند. انگار داشتند  هيپنوتيزمم مي‌کردند. کم کم پلک‌هايم سنگين شدند و افتادند. او برنده شده بود. ديگر قدرت مقاومت نداشتم. نيرويي بر من غلبه کرده بود. من لاشه اي بي جان بيش نبودم و ديگر چيزي نمی فهميدم اما انگار موجودي عجيب در حالي که شست پايم را به دندان گرفته بود، داشت جسدم را به داخل سوراخ مي کشيد.

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است