سه شنبه 26 تیر 1397  
چهارشنبه, 07 آبان 1393 | 29 October 2014
نگاهی به معروف‌ترین اشعار عاشورایی (محمدرضا آغاسی): بر سرنی، زلف رها کرده‌ای با جگر شیعه چه‌ها کرده‌ای؟!

یادداشت مسئول صفحه:

محمدحسین جعفریان(شاعر مطرح خراسانی) یک بار چندسال پیش می‌گفت که؛ «درتهران گروهی ازشعرا -ازجمله من و آغاسی- را برای شعرخوانی به سالنی دعوت کرده‌بودند. وقتی نوبت به آغاسی رسید وپشت میکروفون قرارگرفت،

پس از مکث وتانٌی درحالی که دودستش را همراه با صورت وچشمانش به بالا حرکت می‌داد، خواند: «ساقی امشب باده ازبالا بده.....» و به یک‌باره ششصدنفر آدم حاضر درسالن نگاهشان از روی سن کنده و به سمت سقف برگردانده‌شد!»

 

هیچ شکی دراین نیست که محمدرضاآغاسی- وبه روایتی آقاسی‌زاده- یکی از تاثیرگذارترین شعرای بعدازانقلاب اسلامی است. این تاثیر هم از حیث محتوای شعرهای اوست وهم ازحیث هیجان و کیفیت اجرای او. یادم هست مدیرهنری معاونت فرهنگی شهرداری مشهد بودم وبه مناسبتی، گروهی از مشاهیر تهرانی را همراه با شادروان آغاسی به مشهد دعوت کرده‌بودیم. درمیان مدعوین از خوانندگان مشهور، هنرپیشه‌های معروف و حتی ورزشکاران نام‌آشنا نیز حضور داشتند اما باقاطعیت می‌توانم بگویم که استقبال مردم از شعرخوانی آغاسی حیرت‌انگیز بود. افسوس که این شاعر پرشور خیلی غیرمنتظره وزود درگذشت. جالب این‌که هرچند از زنده‌یاد آغاسی اشعارچندانی باقی نماند اما ازآنجا که همان حجم به‌جا مانده از شعرهای او در مدح ومنقبت ومرثیه‌ی ائمه‌ی اطهار(ع)-بخصوص شهدای کربلاست- مردم، همانند شاعری شهیر وپرکار، ازاو استقبال کردند وهنوز هم بسیاری از سروده‌هایش را به خاطردارند. خواستیم دراین مجال وبه مناسبت ایام محرم، ازاین شاعر حسینی و مردمی یادی کرده‌باشیم ولذا آنچه را که درپی می‌خوانید از خبرنگار فرهنگی خبرگزاری فارس انتخاب و با مقداری تلخیص وویرایش تقدیم حضورتان می‌کنیم؛

سوم دبیرستان بودم و تازه ادبیات در من شعله دوانیده بود. در کتاب‌های درسی آن سالها به مدد محمدرضا سنگری و مؤلفان دیگر کتب درسی اشعار خوش‌تراش زیاد یافت می‌شد و همین اشعار بود که من را با ادبیات و شعر آشتی داد. یکی از بچه‌ها که می‌دید من صحبت‌های الهی قمشه‌ای را دنبال می‌کنم، یک روز با حرارت عجیبی کاستی به من داد و گفت: «تو که این قدر به ادبیات علاقه‌مندی شعرهای این بنده خدا را هم گوش کن، ضرر ندارد». کاست را از دوستم گرفتم، رفتم منزل و ضبط را روشن کردم. شاعری با صدای بلند و حماسی می‌خواند:

آن شب که بتان نماز خواندند

ما را به حریم راز خواندند

بر کف دف و برلبانشان کف

از دلبر دلنواز خواندند...

و مثنوی شوق‌انگیز و شورمند «چهارده گیسو» نیز در آن کاست بود؛

چارده گیسوی در هم ریخته

چارده حبل فلک آویخته

چارده ماه فلک پرواز کن

چارده خورشید هستی سازکن

چارده پرواز در هفت آسمان

هر یکی رنگین‌تر از رنگین‌ کمان

چارده الیاس در باد آمده

چارده خضر به امداد آمده

چارده کنعانی یوسف جمال

چارده موسی به سینای کمال

چارده نوح به دریا متصل

چارده روح جدا از آب و گل

چارده دریای مروارید جوش

چارده سیل سراپا درخروش

چارده گنجینه‌ی علم لدن

چارده شمشیر پولاد آب کن

چارده سر، چارده سرداردین

چارده تفسیر قرآن مبین

چارده پروانه‌ی افروخته

چارده شمع سراپا سوخته

چارده شیر شکر آمیخته

چارده شهد به ساغر ریخته

چارده سرمست بی‌جام و سبو

جرغه‌نوش از باده اسرار هو

چارده می‌خواره‌ی ساقی شده

«وجه ربک» گشته و باقی شده

و دقیقا در ذهنم این فیلم دارد مرور می‌شود که من این شعر «چهارده گیسو» را حفظ کرده بودم و با شور و شعف و «آغاسی وار» برای پدر بزرگم خواندم. با همان لحن فریادواری که آغاسی می‌خواند سروصدایی در خانه راه انداخته بودم که پدر بزرگم از شدت عصبانیت سرم داد زد و گفت: «اصلا چارده بار غلط کردم آمدم خانه شما» و از دستم ناراحت شد! تقصیر من نبود، تازه آغاسی با لحن خوانش خود من را به شعر و شاعری کشانده بود.

کاست 60 دقیقه‌ای را با جان و دل گوش دادم و کمتر از یک سال، یک دفتر از اشعار آغاسی را با خط خوش برای خودم نوشتم درحال نوشتن حفظ هم می‌کردم و محظوظ می‌شدم و دیگر به آغاسی دوم معروف شده بودم. شعر خوانی به سبک آغاسی با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد(ص) کار من شده بود. در اکثر مکان‌هایی که دعوت می‌شدم از من می‌خواستند که شعرهای آغاسی را بخوانم و من هم که تجربه فریاد پدر بزرگ را داشتم فتیله صدایم را می‌کشیدم پایین تا کسی دلخور نشود. همه شعرهای آغاسی را دوست داشتند و من نیز.

اما تنها شعری که در جان و دلم خانه کرده بود. شعر پرشور و شین «بی سر و سامان توام یا حسین(ع)» اوست. هر جا که پا می‌گذاشتم این شعر را می‌خواندم. سالهای تربیت معلم به این شعر گذشت و معلم‌های دانشجو هم با اشعار آغاسی ارتباط برقرار می‌کردند به خصوص با؛

بی‌سروسامان توام یا حسین(ع)

دست به دامان توام یا حسین(ع)

خوابگاه‌ها و راهروهای دانشگاه در طنین صدای اشعار آغاسی بود که توسط من خوانده می‌شد و چون این اشعار را از بر می‌خواندم بچه‌ها با بهت و تحیر مرا می‌نگریستند و می‌گریستند.

بچه‌های تربیت معلم چند بیت از این شعر را حفظ کرده بودند. درست بود که من این شعرها را زیاد برایشان می‌خواندم ولی چه می‌کردم، آنها هم اشک در چشم‌هایشان قد می‌کشید و نمی‌دانید این چند بیت اشک چگونه دل‌های دانشجویان و معلمان را سیاه‌پوش می‌کرد؛

بی‌سروسامان توام یا حسین!

دست به دامان توام یا حسین!

جان علی سلسله بندم مکن

گردم، از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاک کند

تربت تو بوی خدا می‌دهد

بوی حضور شهدا می‌دهد

مشعر حق! عزم منا کرده‌ای

کعبه‌ی شش‌گوشه بنا کرده‌ای

تیر تنت را به مصاف آمده‌ست

تیغ سرت را به طواف آمده‌ست

چیست شفابخش دل ریش ما؟

مرهم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گل روی تو؟

سجده به محراب دو ابروی تو

بر سرنی زلف رها کرده‌ای

با جگر شیعه چه‌ها کرده‌ای؟

این اشعار می‌تواند مبین این باورمندی باشد که محمدرضا آغاسی، همیشه برمدار خورشید ولایت می‌چرخید؛

برآنم که درک ولایت کنم

مبادا که ترک ولایت کنم

کنون خالی از عجب و خودبینی‌ام

پر از شکر آوای آوینی‌ام

و همین محمدرضا آغاسی، بچه‌ی چهارراه مختاری است که همه چیز و همه کس را با تراز ولایت می‌سنجد؛ دوستان را، شاعران را، نویسندگان را، عارفان را، نمایندگان مجلس را، همه و همه را.

الا ای عارفان بی مصارف!

جهالت‌پیشگان شبه عارف!

اگر فرهنگ‌تان فرهنگ دین است

چرا آهنگتان کفرآفرین است

شما گر پیرو خط امامید

چرا دلبسته‌ی میز و مقامید؟

که میدان داد این نوکیسه‌ها را؟

حمایت کرد این ابلیسه‌ها را؟

سرافرازان! برای سرفرازی

ضرورت دارد آیا برج سازی؟!

...

مسلمان نمایان تکنوکرات؟

رهاوردتان چیست جزمنکرات؟

شما‌ گر نماینده‌ی مردمید

چرا مات و مبهوت و سردرگمید؟

شمایی که دین را به نان می‌دهید

کجا در ره عشق جان می‌دهید؟

نمایندگانی کز این امتند

خدا باور و تشنه‌ی خدمتند

اگر خشم دینی ملایم شود

بر این سرزمین غرب حاکم شود

این شاعر حسینی همیشه مجلسش گرم بود و جماعت عظیمی برای شنیدن گفتنی‌های معطرش جمع می‌شدند. برای چه جمع می‌شدند؟ برای سخنان شیرینی مثل؛

ما را نظری به غیر‌ ا... مباد

در درگه عشق غیر از این راه مباد

هر چند به دست ما به جز آه نبود

از دامن اهل بیت کوتاه مباد

چند سال پیش شب قدر در حضور جماعت عظیم ده هزار نفری از آغاسی شعر خواندم و در ادامه‌اش از شاعران دیگری خواندم. یکی در بین آن جماعت مشتاق گفت:« شادی روح شاعرش هم صلوات بفرستید.» و جمعیت ده هزار نفری یک صدا برای شاعرشان محمدرضا آغاسی صلوات نثار کردند. آغاسی در جان و دل مردم، که دلداده‌ی فرهنگ سرخ حسینی هستند، رخنه کرده‌است. هر جایی که مردم بودند و هستند آغاسی و شعر آغاسی هست. چه می‌خواهد یک سری از ایشان خوششان بیاید و یا یک عده از ایشان بدشان بیاید!

کشش و جاذبه شعرهای آغاسی به حدی بود که وقتی در مراسمی می‌خواستند مردم از شعر استقبال کنند، او را دعوت می‌کردند و آن هنگام که او می‌آمد برنامه‌‌های دیگر را تحت‌‌الشعاع قرار می‌داد. چند بار این صحنه را خودم شاهد بودم و چند بار هم دوستان شاعر.

مصطفی محدثی خراسانی می‌گوید: «برنامه‌ای بود و قصد دعوت کردن از مرحوم آغاسی را داشتند، به من گفتند که دعوتش کنم. این اولین دعوت برای سازمان تبلیغات مشهد بود. دو روز به صورت مختصر تبلیغ کردیم، آمفی تئاتر سازمان در طبقه سوم بود و حدود 600 نفر گنجایش داشت. با آمدن آقای آغاسی آمفی تئاتر که پر شد هیچ، سه طبقه مملو از جمعیت شد، که حتی این وحشت به وجود آمد که نکند ساختمان فرو بریزد. برای همین حتی با آتش نشانی هماهنگی کردیم که آماده باش باشند! در مشهد چنین استقبالی از شعرخوانی سابقه نداشت» (کتاب شاعر مردم ص 35)

و مگر می‌شود کسی بی سروسامان حسین باشد و مردم دورش حلقه نزنند؟ و امروز شیعیان با اشعار همان آغاسی که به مدد مسئولین فرهنگی ـ مدتی شرافت مندانه مسافرکشی می‌کرد ـ سینه می‌زنند و باز هم برایش صلوات می‌فرستند!

برگشت به صفحه اول فرستادن به ایمیل ارسال به دوستان در فیس بوک به اشتراک بگذارید مشاهده در قالب PDF فایل پی دی اف چاپ نسخه چاپی
  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

   
feed-image خبر خوان سايت
3 1 6



Copyright 2007-2012 © Beroozresani
استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است